Skip to content

صد و هجدهمین سالگرد تولد مهربابا

February 25, 2012

مهربان شهریار ایرانی (مهربابا) در 25 فوریه 1894 ساعت 5 صبح در شهر پونای هند به دنیا آمد. در سن 19 سالگی به ادراک خدایی دست یافت. او در اوایل دهه‌ی 1920 در قالب یک مرشد روحانی سفرهای خود را با کشتی آغاز نمود. در 10 جولای 1925 سکوت خود را شروع نمودند و تا پایان زندگی فیزیکی خود دیگر سخن نگفتند. بیان ایشان از طریق تخته‌ی الفبا و سپس از از طریق حرکات دست صورت پذیرفت. در یک برهه از زمان ایشان اقدام به برپایی مراکزی در مهرآباد، مهرآزاد و دیگر مکان‌ها کردند. اوتار مهربابا در طول زمان فعالیتشان با فقرا، جذامی‌ها و روح‌های پیشرفته که آنها را مست نامیدند با شدت تمام کار نمودند. مهربابا تعداد زیادی برنامه‌ی دارشان برپا نمودند. در اواخر زندگی جسمانی‌شان ایشان به اعتکاف می‌پرداختند و کارهای جهانی خود را انجام می‌دادند.
در سال 1954 مهربابا اعلام کردند:
من اوتارِ زمان هستم
ایشان بدن فیزیکی خود را در 31 ژانویه 1969 مطابق با 11 بهمن ماه 1347 رها نمودند.

مهربابا به معنی پدر مهربان و دلسوز می‌باشد.
این نام توسط یک گروه از پیروان این مرشد روحانی در اوایل دهه1920 به ایشان داده شده است، زمانی‌که نشانه های روحانیش برای اولین بار آشکار می‌شد.
امروزه مردم زیادی از گوشه و کنار دنیا از هر دین و آیین و سنتی به مهربابا چشم دوخته‌اند و در انتظار فیض روحانی او هستند.
او درشکل‌های زرتشت، بودا، رام، کریشنا، مسیح و محمد تجلی کرده و در این دوره در این شکل فیزکی به نام اوتار مهربابا ظهور نموده‌اند.
کلمه‌ی اوتار در زبان ساسکریت به معنی نزول خدا در جسم انسان می‌باشد.

جوانی و بیداری روحانی

مهربان تا سن 19 سالگی، نه به روحانیت گرایش داشت و نه به جانب خدا. در سال دوم دانشگاه، یك شب در راه بازگشت به منزل، به جانب پیرزن مسلمانی كه در زیر درخت كهنی سكنی داشت، جلب شد. البته او این زن را كه نامش حضرت بابا‌جان و از اهالی سیستان بود می‌شناخت، در حدود شش ماه پس از اولین ملاقات، این زن سالخورده كه یكی از پنج مرشد كامل زمان خود بود، مجدداً مهربان را به جانب خود خواند و بر پیشانی او بوسه‌ای زد كه موجب تحول كاملی در زندگی مهربان گردید و در نتیجه‌ی آن بوسه دچار حالتی شد كه در عرفان جذبه نامیده می‌شود. بدان معنا كه آگاهی او به كلی از كاینات ساقط و به سوی خدا معطوف گردید و در سرورلایتناهی خداوند غرقه شد. مهربان طی 9 ماه بعد به دیدار چهار مرشد كامل دیگر آن زمان كه دو تن مسلمان (سای بابا شیردی و تاج الدین بابا) و دو تن دیگر هندو (ناریان ماهاراج و اُپاسنی ماهاراج) بودند رفت، و پس از گذراندن 7 سال تحت نظر یكی از این پنج تن، به نام اُپاسنی ماهاراج، از حالت جذبه خارج گشت و آگاهی‌اش كه اكنون درتجلی شناخت ذات حق، پاك و منور شده بود، متوجه‌ی آفرینش شد. اُپاسنی یك روز مریدانش را به دور خود جمع كرد و بشارت داد كه مهربان اكنون به كمال رسیده و او كلید روحانیت خود را به مهربان سپرده است و از عده‌ا‌ی از مریدان خود خواست كه نزد او بروند و در زمره‌ی مریدان او درآیند.

سکوت مهربابا

در 10 جولای سال 1925 اوتار مهربابا سکوت خود را شروع کردند که تا پایان زندگی فیزیکی این دوره‌ی ایشان بیش از چهل و سه سال و نیم به طول انجامید. این سکوت یک تمرین روحانی برای ایشان نبود، بلکه ایشان خودِ کمال بودند. این سکوت محدودیت بود که اوتار به خود گرفته بودند تا بدین طریق سود روحانی عظیمی را به عالم ارایه دهند. در طی دوران سکوت اوتار مهربابا ابتدا با اشاره کردن به تخته‌ی الفبا که مریدان ایشان آن را می‌خواندند بیانات خود را ابراز می‌نمودند. در سال 1954 تخته‌ی الفبا را هم کنار گذاشتند. ارتباط بعد از آن، تنها از طریق حرکت‌های دستِ منحصر به فرد خود ایشان که به زیبایی بیان می‌نمودند، صورت می‌گرفت.
در خصوص سكوتشان مهربابا می‌فرمایند «خداوند از روز ازل در سكوت عمل می‌نمود و تنها توسط كسانی كه این سكوت نامتناهی را احساس می‌كنند، دیده و شنیده می‌شود. اگر سكوت من نتواند سخن بگوید، الفاظ چه فایده‌ای خواهند داشت؟»

مسافرت به ایران

سفر اول به ایران

بابا در طول ماه ژانویه 1924 میلادی بیشتر در روزه بودند. در اواخر ماه، پاسپورت ها برای مسافرت به ایران آماده شد. برنامه بر این بود که سی امین سالگرد تولد بابا در 19 فوریه جشن گرفته شود و 22 فوریه مسافرت به ایران آغاز گردد. این برنامه اجرا شد و بابا هشت تن از مندلی ها را همراه خود بردند. یکی از آنها بیمار بود و تب داشت و تا به بوشهر برسند چند تن دیگر نیز مریض شدند و یک روز بعد از اینکه کشتی در بندر ایران لنگر انداخت یکی دیگر از مندلی‌ها تب کرد. بابا تصمیم گرفتند که به هند باز گردند و دو تن از مندلی ها را آنجا باقی گذاشتند تا آنها در داخل ایران سفر کنند. همان روز بلیط کشتی «بریورا» تهیه شد و به هند بازگشتند. مطابق معمول، بابا و همراها ن او با بلیط درجه سه مسافرت می‌کردند.

سفر دوم به ایران

بابا اعلام داشتند که مسافرت او به نقاطی از ایران ضروری است و 2 سپتامبر 1928 میلادی روز آغاز این سفر بود. ابتدا به بمبئی عزیمت نمودند. مشکلاتی در رابطه با گذرنامه بابا ایجاد شده بود. او که از نوشتن دست کشیده بود قادر به تکمیل فرم گذرنامه و امضای آن نبوده و مامورین اداره گذرنامه اثر انگشت بابا را که برای امضای اسناد استفاده می‌شد، قبول نداشتند؛ اما کنسول ایران حتی بدون دریافت امضای بابا حاضر بودند گذرنامه ایرانی (که به عنوان یک ایرانی حق بابا به حساب می‌آمد) برای بابا صادر نماید. بابا این را پذیرفتند و گذرنامه صادر شد.
در روز 20 سپتامبر بابا با کشتی ورسووا از بمبئی عزیمت نمودند. هویت بابا مخفی بود و او کسی را نمی دید مگر یکی از کارکنان مسلمان کشتی. نکته های برجسته مسافرت به ایران به شرح زیر بود: خوشامد غیر منتظره و از جان و دلی بود که در بسیاری از جاها چه ثروتمندان و چه فقرا ابراز می‌داشتند و احترام به رنجی که او و همراهان او به خاطر مشکلات سفر متحمل شده بودند. آنها تمام کویر را می بایست طی می‌کردند و برای چندین روز به آب و غذا دسترسی نداشتند و به هنگام عبور از لرستان با خطر دایمی راهزنان روبه رو بودند. بابا در این سفر از شهرهای خرمشهر، دزفول، خرم آباد، ملایر، اصفهان، یزد، کرمان، بم و دزدآب دیدن نمودند.
اگرچه این سفر مانند سایر سفرها به طور خصوصی صورت می‌گرفت و خبر آن تنها به گوش معدودی از مریدان رسیده بود با این وجود مردم از اقصی نقاط ایران برای زیارت بابا می‌آمدند. در میان آنها صاحب مقام های دولتی و ارتشی نیز به چشم می‌خوردند. آنها به طور ناگهانی برای ملاقات مرشد بزرگ به حضور او می‌آمدند. آنها حضور او را در کشور خود به فال نیک می‌گرفتند و امید داشتند که حضور بابا در آن مملکت سبب نجات و آزادی آن مرز و بوم شود. وقتی بابا اجازه تبلیغات نمی‌دادند، آنها دلسرد می‌شدند. خیلی ها می خواستند رضا شاه،‌ بابا را ملاقات کند و مایل بودند که ترتیب این ملاقات را بدهند، اما هرچند بابا به عشق و فداکاری آنها واقف بود اجازه تبلیغات را نمی‌دادند.
بابا چهار روز در یزد بودند. مردم شهر یزد به نزد او می‌آمدند و بابا به طور فردی و جمعی با آنها صحبت می‌کردند. مسلمانان که هیچ وقت تصویری از پیغمبر خود نداشتند اکنون عکس بابا را می خواستند تا به صورت گل سینه بر سینه‌های خود نصب کنند. چهار جشن به افتخار او برگزار شد که در یکی از آنها اعضای وزارت اقتصاد دولت ایران به حضور او رسیدند و سخنرانی هایی توسط شهروندان معتبر شهر یزد ایراد شد.
یکی از رهبران بهایی با هواپیما از شیراز آمد تا بابا را سؤال پیچ کند اما به محض دیدن بابا، نفوذ بابا را احساس و سؤالات خود را فراموش نمود. او در حالی که اشک می ریخت بر روی پاهای بابا سجده کرد و فریاد برآورد:«تو خدایی» سپس از حضور بابا مرخص شد و به سایرین گفت :« من خدا را دیدم» آنهایی که این کلام را از او شنیدند سخت تعجب کردند.
در شهر بم بابا در منزلی در حومه شهر اقامت داشتند. مردی با لباس نظامی که درجه های بسیار بر سینه خود نصب کرده بود به در منزل آمد و اجازه خواست تا مرشد را ملاقات کند. یکی از مریدان بابا به او پاسخ داد که چنین شخصی اینجا وجود ندارد، اما این نظامی آن را باور نداشت و با احترام اصرار می ورزید؛ به مرشد مقدس اطلاع داده شود که فقیری به گدایی نزد او آمده است. وقتی این را به اطلاع بابا رساندند بابا به او اجازه ورود دادند و این افسر با دستهایی که از روی احترام بر روی سینه اش جفت شده بود به حضور بابا آمد. او پس از سلام نظامی شمشیر خود را بر روی زمین قرار داد و بر روی زانوهای خود نشسته، دستهای بابا را با احترام بسیار بوسید. وقتی از هویت او جویا شدند جواب داد: «این حقیر بنده ناچیز شما هستم.» سپس بابا پرسیدند: «رتبه و درجه شما چیست؟» «در مقایسه با مقام و درجه روحانی شما، درجه من هیچ است.» بابا در توضیح فرمودند: «منظور من درجه نظامی شماست.» « ژنرال ارتش ایران هستم.» بابا شانه‌های او را نوازش نمودند و سپس توسط تخته الفبا فرمودند: «مردن در راه خدمت به وطن کاری است پسندیده اما مردن در راه خدمت به خدا پسندیده تر است». « البته چنین است ای مرشد بزرگ، من این را می دانم و طالب یاری و فیض شما هستم تا به اهداف روحانی خویش دست یابم.» بابا فرمودند: « من به تو کمک خواهم کرد.» این فرد نظامی با چشم های بسته تعظیم کرد و گفت: «اگر اجازه دهید باید بگویم که ‌ای مرشد عزیز، اگرچه من به ارتش ایران تعلق دارم اما با تمام تواضع و فروتنی معتقدم که رستگاری و نجات این مملکت از طریق قدرت نظامی میسر نیست بلکه از طریق تولد دوباره معنوی آن است که با نظر لطف حضرتعالی امکان پذیر است و از طرف مملکت خود، از شما استدعا دارم که نظر لطف خود را شامل حال این کشور بد اقبال و مردم نادان آن بنمایید.» بابا پاسخ دادند: «به همین علت است که مرا در اینجا می بینید.» ‌ًاین سعادت بزرگ نصیب این مملکت شده است. امیدواریم با نظر و توجهات شما سرزمین ایران نجات یابد.» افسر ارتش پس از ادای این جملات در حالی که رویش به سمت بابا بود آهسته آهسته از اتاق خارج شد.
اتفاق دیگری نیز رخ داد: همان طوری که در تمام کشورها مرسوم است آنها که به ایران سفر می‌کنند نیز باید اسم، مشخصات، شغل و سایر اطلاعات را در اختیار مقامات دولتی قرار بدهند. یک روز عصر یک افسر عالی رتبه شهربانی با نشان و درجه های گوناگونی که بر لباس او نصب شده بود برای بازجویی از گروه بابا به آنجا آمد. اطلاعات لازم در اختیار او قرار داده شد، اما هویت بابا تحت نام مهربان شهریار ایرانی قید شده بود. آن افسر پس از پایان بازجویی خواست تا ارباب مهربان، رییس آن گروه را ببیند. به او گفته شد که این ممکن نیست زیرا که آن شخص (بابا) مایل به پذیرفتن ملاقات کننده نیستند؛ اما آن افسر با اصرار و تکیه بر مقام و ماموریت خود خواستار ملاقت بابا بود؛ اما به او اجازه داده نمی‌شد. شخصی که از طرف گروه بابا با او صحبت می‌کرد حدس می‌زد که او راست نمی‌گوید، تا سرانجام آن افسر حالت رسمی خود را کنار گذاشت و گفت: «من می خواهم حضرت مهربابا را ببینم» در ضمن از تظاهر و طرز رفتار ارتشی خود پوزش خواست و علت آن را ممنوع بودن ملاقات با بابا قید کرد. به او اجازه ملاقات داده شد و او با خوشحالی آنجا را ترک کرد.
در خیابان مقابل اقامتگاه بابا در شهر بم، جایگاه پیر شهر قرار داشت و مردم آن ناحیه احترام زیادی برای او قایل بودند. یک روز عصر وقتی بابا و مندلی ها برای قدم زدن از منزل خارج شدند آن پیر برای ادای احترام از جای خود برخاست. آن پیر طریقت به همه آنهایی که پس از آن به زیارت او می‌آمدند می‌گفت که اکنون امپراطور فقرا در میان آنهاست و مردم تعجب می‌کردند و برای زیارت بابا هجوم می‌بردند.
درویشی بود که آن بزرگ شهر در مورد بابا، با او صحبت کرده بود و از او خواسته بود که بابا را ملاقات کند. درویش برای کسب فیض به حضور بابا رسید. بابا چیزی به او گفتند که آن درویش گفت: «در مدت سه سال درویشی مفهوم ترک دنیا را درک نکرده بودم اما با توضیحات شما اکنون آن را درک کردم.» و بدون اینکه چیز دیگری بگوید پس از عرض ارادت آنجا را ترک گفت.
سه بندر مهمی که از طریق آن می‌توان از ایران به هند سفر کرد بندر بوشهر، بندر عباس و بندر خرمشهر می‌باشد و تنها راه زمینی از طریق شهر دزدآب است. به علت اینکه فاصله بم و دزدآب را کویر فرا گرفته، به ندرت کسی از راه زمینی به هند مسافرت می‌کند. بسیاری از کاروان ها در شنزارهای کویر مدفون شده اند؛ بنابراین بعضی از اعضای گروه بابا سخت تعجب کردند وقتی بابا راه زمینی بم- دزدآب را برگزیدند؛ زیرا راه دریایی آسان تر و مطمئن تر می‌باشد. حتی رییس شرکت اتوبوسرانی که به ندرت برای آن مسیر سرویس مسافربری داشت تعجب کرد و به آن گروه، از خطرات راه هشدار می‌داد و به آنها می‌گفت: «از راه زمینی سفر کردن یعنی به استقبال مرگ رفتن»؛ اما وقتی آنها پافشاری کردند، او قول داد که ترتیب آن را خواهد داد. از این راه بیشتر برای حمل کالا از ایران به کشورهای همسایه استفاده می‌شود و برای مسافربری مساعد نبود. او قول داد که یکی از خبره ترین راننده‌ها را که با خطرات راه آشنا و مکانیک خوبی نیز باشد در اختیار آنها قرار دهد. این کار صورت گرفت و بابا و مندلی هایشان از راه زمینی و از بین کویر، راهی دزدآب و بعد از طریق قطار به هند رفتند.

سفر سوم به ایران

در اول جون 1931 بابا به همراه آقا علی، چانجی، بائو صاحب، رائو صاحب و گستاجی، کوتا را با قطار برای سومین بازدید از ایران ترک نمودند. این بار هم بابا از امضا کردن پاسپورت انگلیسی شان خودداری کردند و با پاسپورت ایرانی شان مسافرت نمودند. مسیر انتخاب شده با مشکلات و سختی های بسیاری همراه بود. آنها بعد از 5 روز به دزدآب رسیدند. آنها با اتومبیل از دزدآب حرکت کردند و در ظهر 6 جون به مشهد رسیدند. آنها به حرم امام رضا رفتند، جایی که مرکز کار بابا در این سفر بود. برای 3 شب، بابا در نیمه شب به حرم رفت و برای 2 ساعت در داخل آن، هنگامی که چانجی و مندلی دیگری بیرون نگهبانی می‌داند، اعتکاف می‌کردند. این هماهنگی با مشکلات فراوانی انجام شد، تنها با مداخله روحانی مسلمانی که سرپرست حرم بود، ممکن گشت تا بابا در زیارتگاه، شب ها بماند در غیر این صورت اکیداً ممنوع بود. مرد روحانی خوابی دیده بود که یک مرد مقدس بزرگ به ایران آمده و احساس کرده بود که بابا همان فرد است که او در خواب دیده است.
چهارده سال بعد بابا با اشاره به سفرشان به ایران بیان داشتند که درخت ظهور روحانی من در ایران در شهر مشهد کاشته خواهد شد، جایی که رشد خواهد نمود و گسترش خواهد یافت و سرانجام همه دنیا را پوشش خواهد داد.

 مسافرت‌های مغرب زمین

در سال‌های 1931تا 1937 مسافرت‌ها به مغرب زمین صورت گرفت
این فاصله زمانی شش ساله یعنی فاصله‌ی بین سال‌های 1931 تا 1937 برهه‌ی مسافرت‌های مهربابا به دور دنیا بود. مهربابا در این فاصله نه بار اروپا ، سه بار آمریکا، چین و خاور دور را بازدید کردند.
مهربابا دلیل سفرهای خود را این‌گونه بیان می‌نمایند:
من برای تأسیس چیزی جدید نیامده‌ام من آمده‌ام زندگانی را قدیمی سازم. من برای تأسیس زیارتگاه یا خانقاه نیامده‌ام. من آنها را به منظور کار جهانی‌ام برپا می‌کنم و همین که منظور برآورده شد آنها را منحل می‌سازم.
من می‌خواهم تمامی مذهب‌ها و مسلک‌ها را همچون دانه‌های تسبیح که از یک نخ گذشته‌اند، یکی سازم و آن‌ها را برای نیازهای فردی و جمعی احیا نمایم.
عشق الهی پیام همیشگی من بوده و خواهد بود. این پیام را به دنیا برسانید.
ظهور من برای نابودی مجاز نیست زیرا که مجاز هیچ است. من می‌آیم تا شما را به هیچ بودن مجاز آگاه سازم. مجاز را که چیزی جز سایه‌ی هستی نامحدودم نیست توسط شما حفظ می‌کنم و وقتی از طریق من، غیر حقیقی بودن مجاز را تجربه کردید، مجاز را به دور می‌افکنید.
شجاع باشید، خوشحال باشید. من و شما یکی هستیم و لایتناهی که جاودانه به من تعلق دارد روزی به هر یک از افراد تعلق خواهد داشت.
مرگ جسمانی

در جولای 1968 مهربابا اعلام نمودند که کار جهانی ایشان صد در صد با موفقیت به پایان رسیده است. اما سلامتی ایشان مرتباً رو به کاهش بود و چند ماه بعد در 31 ژانویه 1969 بدن فیزیکی خود را رها کردند و به زندگی دایمی در قلب کسانی که عاشق او بودند ادامه دادند.
جسم ایشان را در تپه‌ی مهرآباد در مکانی که سی سال قبل برای این منظور تدارک دیده بودند به خاک سپردند.
امروز آرامگاه مهربابا که در مهرآباد می‌باشد، مکانی که هر ساله هزاران زائر از تمامی دنیا به آنجا مسافرت می‌کنند تا بیعت خود را با اوتار زمان تجدید نمایند.
من نیامده‌ام تعلیم دهم آمده‌ام بیدار کنم.
با این وجود ایشان پیام‌ها و کتاب‌های فراوانی دارند. به ویژه دو کتاب خدا سخن می‌گوید و مقالات که دارای مباحثی روشن و صریح در ارتباط با آفرینش می‌باشد. ایشان توضیح میدهند که شالوده خلق کاینات فقط در رویا و و تصور شکل گرفته و از آنجایی که خدا خواست خود را بشناسد و به این سؤال من کیستم، پاسخ دهد، سیر تکامل آگاهی در یک روح منفرد شروع شد. بدین نحو که این روحِ منفرد خود را با شکل‌های فیزیکی بی‌شمار شناسایی کرد و بدین وسیله تجربه خود را کامل ‌کرد. این پیشرفت از حالت سنگی، فلزی، انواع گیاهان، کرم، حشرات، ماهی، پرنده و حیوانات بود. در شکل انسانی که آخرین مرحله سیر تکامل بود آگاهی به کمال خود رسید. اما اکنون روح دارای تجربه‌های بیشماری از این سیر می‌باشد. در حالت خدایی این جهل تولد و مرگ‌های پیاپی در شکل انسانی را سبب می‌گردد. در طی این دوران سیر آگاهی، روح حقیقت را از طریق بدن های مختلفی که اختیار نموده بود تجربه می نمود ولی هیچ‌گاه قادر نبود که حقیقت را از طریق حقیقت، شناسایی و تجربه نماید. بعد از بارها و بارها آمدن و رفتن در شکل انسانی روح متوجه درون می‌گردد و از میان عالم‌های بالایی عبور می‌نماید (هفت آسمان) که این مراحله بالاترین مراحله آگاهی می‌باشد. سیر روح در آسمان هفتم با تجربه‌ی وحدت با خدا یا درک خدایی به اوج خود می‌رسد. این تجربه، تجربه‌ی حقیقت از حقیقت می‌باشد که از آگاهی مستقیم و بی چون و چرا از خودش که خداست حاصل می شود.
دانلود کتاب دعوت مهربابا
دانلود کتاب با دستان خدا
Advertisements
Leave a Comment

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: